تبلیغات
نوشته های یك دانش آموز ... - سلطان غم مادر ...
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
نوشته های یك دانش آموز ...
در كنار هم برای فردایی بهتر ...
محمدرضا سه شنبه 25 آبان 1389 نظرات ()

 

یادمه اون زمان هنوز علم اونقدرها پیشرفت نکرده بود که مادر ها به بچه هاشون فحش ندن یا کتکشون نزنن! حالا چه ربطی به علم داشت خودمم نمی دونم. یادمه اون زمان مادر ها خیلی بچه هاشون رو دوست داشتن ها ولی بعضی وقتها این دوست داشتنه با این فحش ها عجین می شد:

 

الهی ور بپری …

 

خدا از رو زمین ورت داره…

 

جز جیگر بگیری ذلیل شده …

 

بذار بابات بیاد، میگم دمار از روزگارت در بیاره…

 

ذلیل مرده یه مهمونی بهت نشون بدم اون سرش نا پیدا…

 

بذار بریم خونه، پوست از سرت می کنم…

 

انقدر ورج و وورجه نکن، ذلیل مرده…

 

با دمپایی میزنم سیاه و کبودت می کنم…

 

می دم نمکی ببرت، کلیه هاتو در بیاره! …

 

چشاتو در میارم …خیره سگ…

 

گیس بریده، اون پسره کی بود؟ اگه بابات بفهمه…

 

لال بمیری، پدر سوخته…

 

شیرمو حلالت نمی کنم…

 

دیگه مامانت نمیشم…

 

خدا مرگم بده از دست تو یکی خلاص شم…

 

 

حالا فکر میکنم یکم علم پیشرفته تر شده و مادر ها سعی می کنن به جای ناسزا گفتن واسه بچه هاشون کارهای فرهنگی بکنن. نظر شما چیه؟




درباره وبلاگ
همیشه دوست داشتم اظهار نظراتم را برای دیگران بیان كنم ! و امروز آرزوی من محقق شده است ... به راحتی می توانم بگویم چه چیز را خوب می دانم و چه را بد ! چه كاری را می كنم یا چه كاری را نمی كنم و ... این وبلاگ جایی است برای درد و دل پس تا می توانی بگو زیرا جایی بهتر از این برای گفتن غم ها و غصه ها ، شادمانی ها و ... نداری !
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شارژ ایرانسل

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا