تبلیغات
نوشته های یك دانش آموز ... - داستانك
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
نوشته های یك دانش آموز ...
در كنار هم برای فردایی بهتر ...
محمدرضا سه شنبه 25 آبان 1389 نظرات ()

داستانك سری دوازدهم

http://chamber.persiangig.com/image/bac/1256227063.gif

 

خانواده 18!! نفره

همه چیز از یك صبح شروع شد. من را به فرزند خواندگی پذیرفتند.
نه اجازه‌ای لازم بود. نه نامه ای وجود داشت. آن روز صبح من فرزند هفدهم یك خانواده شدم . بابایم یك آدم بود.یك آقا كه ریش‌های بلند داشت. من یك پرنده بودم . یك پرنده كوچك. كوچك ترین موجود باقی مانده روی زمین. هیچ‌كس دیگری وجود نداشت. من بودم ، روباه بود، شیر بود، فیل بود و زن و بچه اش، خرگوش و خواهرش بودند، چهار تا گورخر بودند، یك كلاغ و چهار تا پاندا.

همه چیز خیلی زودتر شروع شده بود. یك روز صبح همه ما فهمیدیم كه دیگر هیچ حیوانی باقی نمانده است جز ما. اما اصلاً این‌طور نبود. 16 تا حیوان دیگر وجود داشتند . 16 تا حیوانی كه ما نمی شناختیم و دورتا دور دنیا پخش و پلا بودند. من آن‌روز نشسته بودم و داشتم به خاطره هایم فكر می كردم كه روباه آمد سراغم. فكر می كنید من آن موقع چند سالم بود؟ فقط شش ماه داشتم . اما روباه برای خودش مردی شده بود. چهار سال را داشت. حتی یادش بود كه مامان و بابای واقعی من چه شكلی بوده‌اند . او برایم تعریف كرد كه بعد از این‌كه خیلی ها به خاطر جنگ و بی آبی و گرسنگی مردند، تصمیم گرفت من را نخورد و گیاه ها را بخورد.چون به این نتیجه رسیده بود كه اگر من را بخورد تنهای تنها می شود.


بله، آن روز روباه آمد و گفت كه یك نفر هست كه بابای همه حیوان ها شده است.

او می گفت این را از چهار گورخری كه به سمت شرق می دویدند شنیده ؛ آنها به او گفته اند مردی هست كه بابای همة حیوان های باقی مانده روی زمین می‌شود و جز ما حیوان های دیگری روی زمین باقی مانده اند.روباه به من گفت كه او هم دلش بابا می خواهد . به من گفت كه بیا برویم و بابای جدیدمان را پیدا كنیم.

اولش نمی خواستم با او بروم اما رفتم. ما از رودخانه رد شدیم، از دو تا كوه، از میان یك عالم زمین سوخته، از یك عالمه شهر خراب و بالاخره به بابایمان رسیدیم. او ایستاده بود و داشت روی خط های گورخرها دست می‌كشید. روباه من را روی پشتش نشاند و به سمت مرد دوید. مرد تا ما را دید به سمتمان آمد . اول روباه را در آغوش گرفت، بعد من را و این‌طوری شد كه من فرزند هفدهم او شدم. بعد از من هیچ حیوان دیگری باقی نمانده بود. ما به مرد می گفتیم بابا. ما به هم می گفتیم خواهر یا برادر و مرد هرشب روی پرهای من دست می كشید و می ایستاد تا همه ما خوابمان ببرد. ما یك خانواده شده بودیم. یك خانواده هجده نفره.

 

 

http://www.iranvij.ir/img/gol.gif 

خیانت به همسر و جواب دندانشکن

لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مكزیكی خود دریافت می كند به این مضمون:


لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم كه دراین مدت ده بار به تو خیانت كرده ام !!! و می دانم كه نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عكسی كه به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق: روبرت


دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه همكاران ودوستانش می خواهدكه عكسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عكس ها را كه كلی بودند با عكس روبرت، نامزد بی وفایش، در یك پاكت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می كند، به این مضمون:


روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فكر كردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عكس خودت را از میان عكس های توی پاكت جدا كن و بقیه را به من برگردان....

 

 

http://www.iranvij.ir/img/gol.gif 

زیباترین چیز در دنیا

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبیه نمی کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می کنم، به زمین برو و با ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزش ترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی با ارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش می دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت و به جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها،جنگل ها ،و دشت ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را می کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزش ترین چیز در دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می دهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده اش درآن زندگی می کردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دید که پسرش را میخواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود و همان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای این که این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می کند.

 

http://www.iranvij.ir/img/gol.gif 

 

انسانی که تنها یک روز زندگی کرد

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد )

آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد )

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد )

به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد )

کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد )

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد!

اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت :

(( بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! ))

لابلای هق هقش گفت : ( اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟ )

فرشته گفت :
(( آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید !)) و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت :

(( حالا برو و زندگی کن !))

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود ! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد ....بعد با خود گفت :

( وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم .)

آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ، اما .....اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

  http://www.iranvij.ir/img/gol.gif 




درباره وبلاگ
همیشه دوست داشتم اظهار نظراتم را برای دیگران بیان كنم ! و امروز آرزوی من محقق شده است ... به راحتی می توانم بگویم چه چیز را خوب می دانم و چه را بد ! چه كاری را می كنم یا چه كاری را نمی كنم و ... این وبلاگ جایی است برای درد و دل پس تا می توانی بگو زیرا جایی بهتر از این برای گفتن غم ها و غصه ها ، شادمانی ها و ... نداری !
آخرین مطالب
خانم ها رو دست کم نگیر !
بحران بی شوهری ...
در حین تماشای یك سریال ایرانی چه سوالاتی پیش می‌آید؟
چه رنگی هستی ؟!
پادشاه و وزیر ...
پـَـَـ نــه پـَـَــــ (4)
زن !!!
معنی نام کشورها...!
به خودت شک کن.. !
پَ نه پَ (3)
حاج‌ آقا چند می‌گیری سخنرانی کنی؟
پـَـ نه پـَـ (2)
10 شایعه بزرگی که همه باور کردند!!
دعایت میکنم امشب
این همان شعری از فزوغ فرخزاد است که نام وی را از لیست کتاب شاعران معاصر حذف کردند:
لیست آخرین مطالب
نویسندگان
محمدرضا
آرشیو مطالب
خرداد 1392
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
فروردین 1390
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
پیوند ها
عکس|جوک|اس ام اس
هرچی دلتون بخواد
حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
قالب وبلاگ
مرجع راهنمای وبلاگ نویسان
همه پیوندها
پیوندهای روزانه
سایتی پر از شکلک برای وبلاگ شما
رد پای زمان...
فروشگاه اینترنتی ایران آرنا
وبلاگ شخصی نگین رضاپور
TOP
لبخند خدا
علم در این نزدیکیست
خاطرات
خودت
پایگاه خبری و سرگرمی ایرانیان
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

شارژ ایرانسل

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا